غزل شمارهٔ ۱۰۱ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آب چشمم راز دل، یک یک، به مردم، باز گفت
عاشقی و مستی و دیوانگی، نتوان نهفت
پرده عشاق را برداشت مطرب در سماع
گو فرو مگذار، تا پیدا شود، راز نهفت
لذت سوز غمش، جز سینه بریان نیافت
گوهر راز دلم، جز دیده گریان نسفت
تا خم ابروی شوخ او، به پیشانی است، طاق
در سر زلفش، دل من، با پریشانی است جفت
دست هجرانت، مرا در سینه، خار غم نشاند
تا ازین خار غمم دیگر چه گل خواهد شکفت
زینهار از ناله شبهای من، بیدار باش
کین زمان شبهاست، تا از ناله من کس نخفت
در صفات عارضت، تا نقش میبندد خیال
کس سخن نازکتر و رنگین تر از سلمان نگفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عشق و دیوانگی میگوید و بیانگر احساساتی عمیق و دردناک است. شاعر از راز دل خود و عشق ناگفتهاش سخن میگوید. او به نگرانی از غم و درد ناشی از جدایی اشاره کرده و از زیبایی معشوق و تأثیر آن بر دلش صحبت میکند. همچنین، عواطف خود را با استفاده از تصاویر زیبا و معنوی بیان میکند و ناگفتههایی از احساسات عاشقانه و تنهایی را به تصویر میکشد. در نهایت، شاعر از کسی میخواهد که از نالههای شبانهاش آگاه باشد و به زیبایی و ویژگیهای محبوبش اشاره میکند که هیچکس نمیتواند به خوبی او را توصیف کند.