غزل شمارهٔ ۱۰۵ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
باز دل سودای آن زنجیر مو، از سر گرفت
آتشم بنشسته بود از شمع رویش، در گرفت
زهد خشک و دامن تر، آتش ما، مینشاند
عشقش این بار آتشی در زد، که خشک و تر، گرفت
موکب سلطان حسن او، عنان عشق، تافت
سوی دارالملک جان، و آن مملکت، یکسر گرفت
نیم شب سودای حسنش، بر در دل حلقه زد
حلقه دیوانگی زد، عقل و راه در گرفت
یوسف از بهر دل یعقوب، باز آمد به مصر
جان به استقبال شد، دل تنگش اندر بر گرفت
زلف او جای دل من بود، و آمد غیرتم
کو به جای این دل مسکین، دلی دیگر گرفت
گرچه خورشید جمالش، روی مهر، از من بتافت
ورچه روزی چند مهرش، سایه از من، بر گرفت
بی لبش، چون گل، پر از خون باد، کام ساغرم
گر لب من خنده زد، یا دست من، ساغر گرفت
تا نپنداری که سلمان، دامن از دلبر، فشاند
دامن از دل بر فشاند و دامن دلبر، گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و دلدادگی شاعر به معشوق خود است. شاعر از شوق و آتش عشق خود سخن میگوید و بیان میکند که چطور این عشق او را تحت تأثیر قرار داده و دلتنگی و حیرانی را در او ایجاد کرده است. او با استفاده از تصاویر زیبا، مانند زنجیر مو و آتش، احساسات عمیق خود را منتقل میکند. همچنین به مسألهٔ جدایی و تأثیر آن بر دلش اشاره میکند، که دلش دچار تنگی و حالتی آشفته شده است. بهطور کلی، شعر نشاندهندهٔ عشق پرشور و عاطفهٔ عمیق نسبت به محبوب است.