نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۷ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

سر، در رهش، نهادم و کاری به سر، نرفت

با او به هیچ حیله مرا دست، در نرفت

پایم ز دست رفت و نیامد رهم، به سر

در راه او برفت سرم، پا اگر نرفت

بیچاره را چو در طلبش، پای، سست گشت

برخاست تا به سر، برود هم به سر نرفت

مسکین دلم، به کوی تو رفت و مقیم شد

دیگر از آن مقام به جایی دگر نرفت

گفتم منش، که از سر آن زلف، در گذر

ز آنجا که بود یک سر مو، پیشتر نرفت

دل تا درآورد، ز درش، با وصال دوست

از هر دری، درآمد و کاری بدر نرفت

پروردمت به خون جگر، سالها چو مشک

وانگه چه خون که از تو مرا در جگر نرفت

از آنچه رفت بر سر ما، از هوای دوست

بر شمع، شمه‌ای ز هوای سحر، نرفت

نگرفت در تو قصه سلمان و شب نبود

کاتش ز سوز او به سر شمع، در نرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این غزل دربارهٔ عشق و دلبستگی عمیق به معشوق است. شاعر از دشواری‌ها و دردسرهای راه دل‌باختگی صحبت می‌کند و می‌گوید که در جستجوی معشوق تلاش کرده، اما هیچ راهی به سرانجام نرسیده و اوضاع همچنان بغرنج باقی مانده است. دل او در کوی معشوق اقامت دارد و هرگز راضی به ترک آنجا نیست. او به بیان احساسات و سختی‌هایی که بر او رفته و سال‌ها در تلاش برای وصال بوده، می‌پردازد. در نهایت، عشق و آتش این دلدادگی را با شعله‌ای از دلتنگی توصیف می‌کند که با هیچ چیزی سرد نشده است.