غزل شمارهٔ ۱۱۲ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که ملک جمال تو را، زوال مباد
به غیر طره، پریشانیی، بدو مرساد
ز حضرتت خبری، کان به صحت است قرین
سحرگهان، به من آورد، دوش قاصد باد
نسیم « سلمه الله » اگر چه بود سقیم
به من رسید و من خسته را، سلامت داد
مرا تو جان عزیزی و جان توست، عزیز
هزار جان عزیزم، فدای جان تو باد
مزاج سرو تو را استقامتی است، تمام
ز هیچ باد و هواییش، انحراف مباد
قد بلند تو از بهر جان درازی خویش
بسی چو سرو سهی کرد بندگان آزاد
از آنک چشم من از طلعت تو محجوب است
چو اشک مردم چشم خودم، ز چشم افتاد
همی کند به دعاهای نیمه شب، یادت
به پرسشی چه شود گر کنی، ز سلمان یاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیبایی و جلال محبوبش سخن میگوید و آرزو میکند که زیبایی او هرگز زوال نیابد. او اشاره میکند که باد به او خبری خوش از محبوبش آورده و آن پیام جانبخش است. شاعر عشق و ارادت خود را نسبت به محبوبش بیان میکند و جان خود را فدای او میداند. همچنین، او به قد بلند و استواری محبوب اشاره کرده و بر این نکته تأکید میکند که هیچ باد و طوفانی نتواند او را از راه راست منحرف کند. در پایان، شاعر از عشق و یاد محبوب در دعاهای شبانه صحبت میکند و خواهان یادآوری محبوب نسبت به خود است.