غزل شمارهٔ ۱۴۴ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گرچه در عهد تو عاشق به جفا میمیرد
لله الحمد که بر عهد وفا میمیرد
هر که میرد به حقیقت بود آن کشته دوست
سخن است اینکه به شمشیر قضا میمیرد
هر که در راه تو شد کشته نباشد مرده
زنده آنست که در کوی شما میمیرد
مرغ در دام تو از روی هوا میافتد
شمع بر بوی تو در پای صبا میمیرد
مرده بودم، ز می جام تو من زنده شدم
وانکه زین جام دمی خورد چرا میمیرد؟
ای گل تازه برین بلبل نالنده خویش
رحم کن رحم، که بیبرگ و نوا میمیرد!
دل من طره طرار تو را میخواهد
جان من غمزه بیمار تو را میمیرد
میشوم زنده من از درد تو ای دوست دوا
به کسی بخش که از بهر دوا میمیرد!
میکند راه خرد در شب سودای تو گم
که چراغ خرد از باد هوا میمیرد
به سر کوی غمت خاک دوایند مرا
نفس بیچاره چه داند که چرا میمیرد؟
نفسی ماند ز سلمان، مکنیدش درمان!
همچنینش بگذارید که تا میمیرد!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وفا و همچنین درد و رنجی است که عشق به همراه دارد. شاعر بیان میکند که اگرچه در زمانهی عشق، عاشق به خاطر جفا و ناامیدی میمیرد، اما در عوض کسانی که به عشق وفا دارند، زنده هستند و عشقشان ادامه دارد. عشق به دوست و فراق او به گونهای است که حتی در مرگ نیز زندگی معنا پیدا میکند. شاعر همچنین به انتظار و longing (آرزو) خود از معشوق اشاره میکند و از درد و رنجی که به خاطر محبت به او متحمل شده، سخن میگوید. در نهایت، مرگ در عشق را نه پایان، بلکه مرحلهای از زندگی عاشقانه میداند.