غزل شمارهٔ ۱۶۴ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
دلم را جز سر زلفت، دگر جایی نمیباشد
خود این مشکل که زلفت را سر و پایی نمیباشد
دلی ارم سیه بر رخ نهاده داغ لالایی
قبولش کن که سلطان را ز لالایی نمیباشد
بخواهم مرد چون پروانه، پیش شمع رخسارت
که پیش از مردنم پیش تو پروایی نمیباشد
دلا گر غمزه مستش جفایی میکند شاید
که مستان معربد را ز غوغایی نمیباشد
بهار عالم جان است، رخسارش تماشا کن
که در عالم از آن خوشتر تماشایی نمیباشد
مرا دردی است اندر دل مداوایش نمیدانم
ولی دانم که دردش را مداوایی نمیباشد
تمنایی است سلمان را که جان در پایش اندازد
بجان او کزین بیشش تمنایی نمیباشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس شاعری اشاره دارد که همه چیزش را وقف معشوق خود کرده است و هیچ چیز دیگری در زندگی برایش اهمیت ندارد. او بیان میکند که حتی دل و شادیاش تنها به زلف و چهره و وجود معشوق وابسته است و هیچ چیز دیگر نمیتواند جایگزین آن شود. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و از درد و غم خود سخن میگوید، در حالی که میداند هیچگونه درمانی برای این درد وجود ندارد. در نهایت، او از عشق و تمایل خود به معشوق میگوید و اینکه حاضر است جانش را فدای او کند، زیرا هیچ آرزویی بیشتر از این برایش در زندگی وجود ندارد.