نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۵ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شد

شمایل تو ز پیش نظر نخواهد شد

اگر سرم برود گو برو مراد از سر

هوای توست مرا آن ز سر نخواهد شد

دلم به کوی تو رفت و مقیم شد آنجا

وزان مقام به جایی دگر نخواهد شد

سرم برفت به سودای وصل، می‌دانم

که این معامله با او به سر نخواهد شد

چنان ز چشم تو در خواب مستیم که مرا

ز خواب خوش به قیامت خبر نخواهد شد

به نوک غمزه چون نیشتر بخواهی ریخت

هزار خون که سر نیش‌تر نخواهد شد

خدنگ غمزه‌ات از جان اگر چه می‌گذرد

ولیکن از دل سلمان بدر نخواهد شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به شدت به معشوق خود وابسته است و بیان می‌کند که هیچ‌گاه نمی‌تواند او را فراموش کند. او اشاره می‌کند که هرچند ممکن است جانش برود، اما عشق و یاد معشوق از دلش محو نخواهد شد. دل شاعر در کوی معشوق مقیم شده و هیچ‌گاه به جایی دیگر نخواهد رفت. او دربارهٔ غم و رنج ناشی از این عشق سخن می‌گوید و اعلام می‌کند که حتی اگر غمزه و نیش معشوق جانش را بگیرد، عشق او از قلبش بیرون نخواهید رفت. به طور کلی، شعر پر از احساسات عمیق عاشقانه و دلتنگی است.