غزل شمارهٔ ۱۷۰ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن جان عزیز نیست که در کار ما نشد
و آن تن درست نیست که بیمار ما نشد
دل گوشمال یافت ز سودای زلف او
تا این سزا نیافت سزاوار ما نشد
در آفتاب گردش از آن ذره برنخاست
کو دید روی ما و هوادار ما نشد
سودی ندید آن دل بیمایه کو بجان
سودای ما نکرد خریدار ما نشد
سودی که رفت بر سر بازار شوق ما
خود کیست آن که در سر بازار ما نشد؟
ما گنج گوهریم به کنج خراب دل
چیزی نیافت هر که طلب کار ما نشد
ز ارباب حال نیست چو بلبل کسی که دید
ما را و عاشق گل و رخسار ما نشد
در کار ما نرفت که در کار ما نرفت
فیالجمله که بود که در کار ما نشد
آن دیده را که صوفی صافی به هفت آب
هر دم نشست، لایق دیدار ما نشد
سلمان مگر شنید حدیثی ازین دهن
بیچاره خود به هیچ گرفتار ما نشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس ناامیدی و ناکامی در عشق و ارتباطات اشاره دارد. شاعر بیان میکند که هیچکدام از افرادی که امیدوار به محبت یا توجه آنها بودند، در نهایت به خواستههای او پاسخ ندادهاند. او از دلشکستگی و بیاعتنایی دیگران نسبت به خود سخن میگوید، و به نوعی به بررسی و تحلیل تجربیاتش در عشق و حسرت میپردازد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که نه تنها در ارتباطات شخصی، بلکه در جمع و اجتماع نیز، هیچکس توانسته او را بشناسد یا به او توجه کند. این بیتوجهی و غفلت باعث شده است که او احساس تنهایی و بیارزشی کند.