غزل شمارهٔ ۱۷۱ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نظری کن که دل از جور فراقت خون شد
نیست دل را به جز از دیده ره بیرون شد
ناتوان بود دل خسته ندانم چون رفت؟
حال آن خسته بدانید که آخر چون شد؟
تا شدم دور ز خورشید جمالت، چو هلال
اثر مهر توام روز به روز افزون شد
در هوای گل رخسار تو ای گلبن حسن
ای بسا رخ که درین باغ به خون گلگون شد
غنچه را پیش دهان تو صبا خندان یافت
آنچنان بر دهنش زد که دهن پر خون شد
صورت حسن تو زد عکس تجلی بر دل
نقش خود در آیینه بر او مفتون شد
کار برعکس فتاد آیینه و لیلی را
آیینه لیلی و لیلی همگی مجنون شد
پیش ازین صورت گل با تو تعلق سلمان
بیش ازین داشت، تصور نکنی اکنون شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد فراق و جدایی صحبت میکند. دلش از دوری محبوبش رنج میکشد و گویی راهی برای بیرون آمدن از این حالت ندارد. او به زیبایی محبوبش اشاره میکند و میگوید که هر روز بیشتر تحت تأثیر مهر او قرار میگیرد. همچنین به زیباییهای طبیعی مثل گل و غنچه اشاره میکند و به مقارنة زیبایی محبوب با آنها میپردازد. در نهایت، به تأثیر عمیق صورت زیبای محبوب بر دل خود اشاره میکند که آن را به حالت جنون و عاشقانه میکشاند.