نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۳ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ز صبا سنبل او دوش به هم بر می‌شد

وز نسیمش همه آفاق معطر می‌شد

ز سواد شکن زلف به هم بر شده‌اش

دیدم احوال جهانی که به هم بر می‌شد

ز دل و دیده نمی‌رفت خیالت که مرا

با دل و دیده خیال تو برابر می‌شد

دهن از یاد تو چون غنچه معطر می‌گشت

سینه از مهر تو چون صبح منور می‌شد

آهم از سینه، چو عیسی، به فلک بر می‌رفت

اشکم از دیده، چو قارون به زمین برمی‌شد

بنشستم که فراقت به قلم شرح دهم

شرح می دادم و طومار به خون تر می‌شد

به گلم پای فرو رفته، چندانکه زغم

می‌زدم دست به سر پای فروتر می‌شد

روز اول که سر زلف تو را سلمان دید

دید ‌کش جان و دل و دیده در آن سر می‌شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و تأثیرات عمیق عشق و عشق معشوقش می‌پردازد. او از زلف و سنبل معشوقش سخن می‌گوید که باعث طراوت و خوشبویی عالم می‌شود. عشق او در دل و دیده شاعر رسوخ کرده و او نمی‌تواند از خیالش رها شود. همچنین، او احساساتش را از یاد معشوق و تأثیرات آن، همچون عطر غنچه و روشنی صبح، توصیف می‌کند. او برای بیان احساساتش دست به قلم می‌برد و در حین نوشتن، احساس غم و اندوهش بیشتر می‌شود. در نهایت، اشاره‌ای به اولین دیدار با زلف معشوق دارد که کشش و جذابیتش دل و جان شاعر را تسخیر کرده است.