نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۵ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

غوغای عشق دوشم، ناگاه بر سر آمد

هم دل به غم فرو شد، هم جان به هم برآمد

بر روی اهل عالم، بودیم بسته محکم

درهای دل ندانم، عشق از کجا درآمد؟

از زلف او کشیده راهیست در دل من

وز دل دریست تا جان، عشقش از آن درآمد

یار آشناست اما نشناخت هر کس او را

زیرا که هر زمانی، بر شکل دیگر آمد

مردانه رو به کویش ای دل که رفت دیده

در خون خود چو پیشش، با دامن تر آمد

درویش بر درش رو، کانکس که بر در او

درویش رفت ازین جا، آنجا توانگر آمد

دل با سر دو زلفش، زین پیش داشت کاری

بگذشته بود از آن سر، امروز با سر آمد

از ماجرای اشکم، مطرب ترانه سازد

بس قطره‌های خونین، کز چشم ساغر آمد

هر کس که مرد، روزی دربند زلف و عشقت

از خاک او نسیمی کامد، معنبر آمد

بیمار توست سلمان، وانگه خوش آن مریضی

کز آستانت او را، بالین و بستر آمد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ عشق و تأثیر آن بر دل و جان انسان است. شاعر از احوالاتش در عشق سخن می‌گوید و این‌که چگونه عشق به ناگاه در دلش ورود کرده و همه چیز را دگرگون کرده است. او به زلف معشوق و تأثیر آن بر دل و جانش اشاره می‌کند و می‌گوید هر کس در عشق گرفتار شده، به نوعی دچار دلسردی و دلتنگی شده است. شاعر در نهایت به احساس بیمارگونه‌ای که از عشق دارد پرداخته و از خوشی‌های آن نیز می‌گوید، حتی اگر عشق به شدت او را رنج دهد. در کل، شعر به تجلیات مختلف عشق و تأثیرات آن بر زندگی و احساسات انسانی می‌پردازد.