غزل شمارهٔ ۱۷۸ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
گل که خوش طلعت و خوشبو آمد
عاشق روت به صد رو آمد
کاسهای داشت سرم را عشقت
سر شوریده به زانو آمد
نیست از هیچ طرف راه گریز
تیرباران ز همه سو آمد
حال این چشم ضعیفم میگفت
قلمم، در قلمم مو آمد
سرکشی کرد و نشد با ما راست
آن سهی سرو که دلجو آمد
راز مشک سر زلف در دل
مینهفتم ز سخن بو آمد
سر و بالای تو میجست در آب
همچو سلمان که بلا جو آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت گل اشاره دارد که عاشق آن میشود و به عشق خود ابراز عشق میکند. شاعر از احساسات شدید و نابسامانیهای روحی خود صحبت میکند که به دلیل عشق و زیبایی معشوق به وجود آمده است. او همچنین به تلاش برای پنهان کردن رازهای عشق و دلمشغولیهایش اشاره میکند و ناتوانی خود در کنترل این احساسات را نشان میدهد. در کل، شعر به توصیف عواطف عمیق و پیچیده ناشی از عشق میپردازد.