نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۰ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی که قصه درد مرا نمی‌داند

ز لوح چهره من یک به یک فرو خواند

حدیث شوق به طومار گر فرو خوانم

بجان دوست که طومار سر بپیچاند

بیا که مردم چشمم سرشک گلگون را

به جست و جوی تو هر سو چو آب می‌راند

نگویمت: به تو می‌ماند از عزیزی عمر

که عمر اگرچه عزیز است، هم نمی‌ماند

به آروزی خیال توام خوش آمد خواب

گر آب دیده من بر منش نشوراند

به آب دیده بگردانم از جفای تو دل

که آب دیده من سنگ را بگرداند

گرفت دیده من آب و دل در آن آتش

که گر خیال تو آید کجاش بنشاند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساس درد و شوق خود را بیان می‌کند. او به این نکته اشاره می‌کند که کسی که دردهای او را نمی‌داند، نمی‌تواند او را درک کند. او از عشق و longing (آرزومندی) خود سخن می‌گوید و از دوستش می‌خواهد که بیاید. شاعر احساس می‌کند که عشق بسیار ارزشمند است و حتی اگر عمر عزیز باشد، باز هم دوام نخواهد داشت. او دل خود را به خاطر جفای معشوق می‌شکند و به تصویر زیبا و آرامش‌بخش معشوقش فکر می‌کند، اما در عین حال، آتش اشتیاق او نیز او را رنج می‌دهد. در نهایت، شاعر نشان می‌دهد که عشق و شوق، همراه با درد، بخشی از وجود اوست.