غزل شمارهٔ ۱۸۲ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
جان ما را دل بماند از ما و ما را دل نماند
عمرم از در راند و عمری بر زبان نامم نماند
لطف کرد امروز و بازم خواند و دیدارم نمود
صورتی خوشرو نمود انصاف نیکم باز خواند
خاطرش باز آمد و دل ماند در بندش مرا
خاطر او باد با جا، گر دل من ماند ماند
آب چشمم دید و آمد بر من خاکیش رحم
باد صد رحمت بر آب دیده کین آتش نشاند
ساقیا جامی به روی دوستان پر کن که من!
جرعه این جام را بر دشمنان خواهم فشاند
آنچه چشمم دیده است از فرقتت، روزی مجال
گر در افتد اشک یک یک با تو خواهد باز راند
گر خطایی دیدهای از من، تو آن از من مبین
کین گناه ایام کرد و جرمش از سلمان ستاند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و پر درد عاشقانه میپردازد. شاعر از دوری و جدایی و تاثیری که بر دل و جانش گذاشته سخن میگوید. او از گذر عمر و اینکه نامش در دلها نمانده شکایت کرده و به یادآوری لحظات شیرین و خوشرو بودن معشوق اشاره میکند. همچنین احساساتی همچون اشک و ندامت در پی جدایی و فرقت را نشان داده و از ساقی میخواهد جامی پر کند تا بر دوستان بپاشد. شاعر در آخر میگوید که خطاهایش را نباید به پای او گذاشت، زیرا آنها نتیجه روزگار و مقدر بودهاند.