نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۱ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

تو را آنی است در خوبی که هرکس آن نمی‌داند

خطی گل بر ورق دارد که جز بلبل نمی‌خواند

به رخسار تو می‌گویند: می‌ماند گل سوری

بلی می‌ماندش چیزی و بسیاری نمی‌ماند

نمی‌یارد رخت دیدن که چون می‌بیندت چشمم

ز معنی می‌شود قاصر، به صورت باز می‌ماند

شب ما روشن است امشب، بده پروانه تا خادم

ندارد شمع را برپا، برد جاییش بنشاند

برافشان دست تا صوفی، بپایت سر دراندازد

درا دامن کشان تا دل، ز جان دامن برافشاند

بدورت قبله مستان چرا باید که باشد می؟

تو لب بگشای با ساقی بگو تا قبله گرداند

قرار ما اگر خواهی، تو با باد سحرگاهی

قراری کن که زنجیر سر زلفت نجنباند

امید وصلت، امروزم به فردا می‌دهد وعده

برینم وعده می‌خواهد که یک چندی بخواباند

به گردی از سر کوی تو جانی می‌دهد سلمان

متاعی بس گرانست این بدین قیمت که بستاند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زیبایی و ماهیت عشق است. شاعر به توصیف خوبی‌هایی می‌پردازد که هر کسی از آن آگاه نیست و به وجود خطی بر ورق اشاره می‌کند که تنها بلبل می‌تواند آن را بخواند. او از چهره محبوبش می‌گوید که شبیه گل سوری است و تأکید می‌کند که زیبایی‌های بسیاری وجود دارند که دائم نمی‌مانند. شاعر چشم خود را نمی‌تواند به محبوبش بدوزد و تجربه‌ای از عشق را توصیف می‌کند که در آن حتی شعور او ناتوان از درک معنی واقعی عشق و زیبایی است. شاعر همچنین اشاره می‌کند که زندگی‌اش در سایه عشق روشن است و از پروانه‌ای که برای محبوبش می‌رقصد سخن می‌گوید. او از اعتقاد به قرار و وصال با معشوقش سخن می‌گوید و جانی فرسوده از عشق را توصیف می‌کند که در انتظار وصال محبوب است. در پایان، به قیمت بالای عشق اشاره می‌کند که به بهای جان و دل می‌ارزد.