غزل شمارهٔ ۲۰ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بیگل رویت ندارد، رونقی بستان ما
بی حضورت، هیچ نوری نیست، در ایوان ما
گر بسامان سر کویش رسی ای باد صبح
عرضه داری شرح حال بی سرو سامان ما
در دل ما، خار غم بشکست و در دل غم، بماند
چیست یاران، چاره غمهای بیپایان ما؟
دوستان، گویند دل را صبر فرمایید صبر
چون کنیم ای دوستان، دل نیست در فرمان ما؟
در فراقش نیست یا رب زندگانی را سبب
سخت رویی فلک یا سستی پیمان ما
در فراق دوست، دل، خون گشت و خواهد شد بباد
دوستان بهر خدا جان شما و جان ما
در فراقش، بعد چندین شب، شبی خواهم ربود
میشنیدم در شکر خواب از لب سلطان ما
بار هجر ما، که کوه، از بردن او عاجز است
چون تحمل میکند گویی دل سلمان ما؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و رنج فراق معشوق است. شاعر از بیبهره بودن از زیباییها و نور زندگی در غیاب محبوبش میگوید و از دلتنگی و غم عمیق خود شکایت دارد. او به دوستانش میگوید که صبر کنند، اما میداند که دلش در کنترل او نیست. همچنین، او به سختیهایی که در اثر این جدایی متحمل شده اشاره میکند و بر عمق درد و فراقش تأکید میکند. در نهایت، شاعر از تحمل سنگینی این درد سخن میگوید و با احساسی عمیق، از وضعیت خود در غیاب محبوبش خبر میدهد.