نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۴ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گرز خورشید جمالت ذره‌ای پیدا شود

هر دو عالم در هوایش، ذره‌سان دروا شود

شمع دیدارش اگر از نور تجلی پرتوی

افکند بر کوه، چون پروانه نا پروا شود

عاشق صادق چه داند کعبه و بتخانه چیست؟

هر کجا یابد نشان یار خود آنجا شود

در شب هجرش به بوی وعده فردای وصل

حالیا جان می‌دهم تا صبح تا فردا شود

صد هزار آیینه دارد شاهد مه روی من

رو به هر آیینه کارد جان درو پیدا شود

در سرم سودای زلف توست و می‌دانم یقین

کاین سر سودایی من، در سر سودا شود

خرقه سالوس بر خواهم کشید از سر ولی

ترسم این زنار گبری در میان رسوا شود

می‌زنندم بر درش، چون حلقه و من همچنان

همتی در بسته باشد تا که این در، وا شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی معشوق و احساس عشق عمیق شاعر می‌پردازد. شاعر معتقد است که اگر جلال و جمال معشوق حتی به اندازه یک ذره هم نمایان شود، تمامی هستی در هوای او مجذوب خواهد شد. او از شمع نورانی عشق صحبت می‌کند که می‌تواند کوه‌ها را به پروانه‌ای بی‌پروا تبدیل کند. شاعر می‌گوید که عاشق واقعی تفاوتی بین کعبه و بتخانه نمی‌بیند و در هر جایی که نشانه‌ای از یار خود پیدا کند، آنجا را وطن خود می‌داند. در شب جدایی، او برای رسیدن به وعده وصال جانش را می‌دهد. شاعر به آینه‌ها و زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند و به سودای زلف او دستان خود را در گرداب عشق می‌بیند. در نهایت، او نشان می‌دهد که قیمت عشق را می‌داند و دنبال معشوق است، حتی اگر با درد و زحمت باشد.