نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۰ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

سر سودای تو هرگز ز سر ما نرود

برود این سر سودایی و سودا نرود

پرتو نور تجلی رخت، ممکن نیست

که اگر کوه ببیند دلش از جا نرود

پای سست است و رهم دور از آن می‌ترسم

که سر من برود در طلب و پا نرود

هر که را گوشه دل خلوت خاص تو بود

دلش از گوشه خلوت به تماشا نرود

عشقت آمد به سرم وز من مسکین به ستم

عقل و دین بستد و دانم که بدینها نرود

سیل خون دل ما می‌رود از دیده بگو

با خیال تو که در خون دل ما نرود

ما دلی ناسره داریم به بازار غمت

درم قلب ندانم برود یا نرود

چند گویی که دلم رفت به خوبان سلمان!

دیده بردوز و دل از دست مده تا نرود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق به معشوق است. شاعر بیان می‌کند که این عشق و سودای معشوق هرگز از دل او نمی‌رود، حتی اگر خود او در جستجوی آن باشد. او به شدت تحت تأثیر زیبایی و نور معشوق قرار گرفته و احساس می‌کند که نمی‌تواند از این عشق فرار کند. همچنین، شاعر نگرانی‌هایی دارد درباره ناتوانی در ادامه مسیر عشق و اینکه ممکن است در اثر این عشق، جانش را از دست بدهد یا دلش آسیب ببیند. در نهایت، او تحت تأثیر این احساسات شدید قرار دارد و نسبت به درد و رنج ناشی از عشقش بی‌تاب و بی‌قرار است.