غزل شمارهٔ ۲۱۷ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یار دل میجوید و عاشق روانی میدهد
چون کند مسکین در افتادست و جانی میدهد؟
چون نمیافتد به دستش آستین وصل دوست
بر در او بوسهای بر آستانی میدهد
گفت: لعلت میدهم کام دلت، باری مرا
گر نمیبخشد لبت کامی، زبانی میدهد
با وصالش میتوانم جاودان خوش زیستن
گر فراق او مرا یکدم امانی می دهد
گو برون کن جان و دل هرکس که او چون جام می
میرود خود را به دست دلستانی میدهد
گفتمش موی تو بر زانو چه آید هر زمان؟
گفت: پیشم شرح حال ناتوانی میدهد
گفتم: از من هیچ ذکری میرود در حلقهاش؟
گفت: سودا بین که تشویش فلانی میدهد
غم مخور سلمان به غم خوردن که چرخ از خوان خویش
هر همایی را که بینی استخوانی میدهد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره longing (دلتنگی) و عشق است. شاعر از جستجوی دلبر سخن میگوید و اینکه چگونه عاشق، روح و جان خود را میدهد تا به وصال معشوق برسد. او به بیان آرزوهایی از معشوق میپردازد و زیبایی و لذتهای این وصال را وصف میکند. شاعر همچنین به فراق و جدایی اشاره میکند و اینکه این فاصلهها برای او درد و رنج به همراه دارد. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که نگرانی و غم خوردن فایدهای ندارد، زیرا زندگی هر کسی در مسیر خود ادامه دارد و هر کس نصیب خود را خواهد داشت.