غزل شمارهٔ ۲۳۲ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که نقش خیال تو در درون آید
عجب مدار ز اشکم که لاله گون آید
وثاق توست درونم، نمیدهد دل بار
که جز خیال تو غیری اندرون آید
کسی به بوی وصال تو تازه دارد جان
که همچو گل ز هوایت ز خود برون آید
هزا نقش به دستان برآورم هر دم
بدان هوس که نگارم بدست چون آید
ز غصه شد جگرم خون چو مشک و میترسم
که گر نفس زنم از غصه بوی خون آید
شب است و بادیه و باد و من چنین گمره
مگر سعادتی از غیب رهنمون آید
قبول خاک کف پایت افتد ار سر من
به خاک پای تو کز دوش سر نگون آید
حدیث زلف چو زنجیرت ارکند سلمان
به هیچ در سخنی کز سر جنون آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر از عشق خود به معشوق سخن میگوید و احساساتی مانند شوق، غم و longing را تجربه میکند. او بیان میکند که در وجودش هیچ چیزی جز خیال معشوق وجود ندارد و هر لحظه با حسرت به او فکر میکند. همچنین احساس میکند که عشقش او را به شدت تحت فشار قرار داده و جگرش را به درد آورده است. شاعر از شب و خنکای باد میگوید و به انتظار نشانهای از خوشبختی است. در نهایت، او میخواهد ارادتش را به معشوق ابراز کند و حتی اگر به خاک پای او بیفتد، برایش ارزشمند است. این اشعار بیانگر عمیقترین احساسات انسانی در برابر عشق و تعلق خاطر به معشوق است.