نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۴ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

چو رویت هرگزم نقشی به خاطر در نمی‌آید

مرا خود جز تو در خاطر، کسی دیگر نمی‌آید

خیال عارضت آبست، از آن در دیده می‌گردد

نهال قامتت سر و ست، از آن در بر نمی‌آید

مرا در دل همی آید که چون باز آیدم دلبر

دل از دستش برون آرم، ولی دلبر نمی‌آید

بر آن بودم که چون دولت، در آید از درم روزی

به هر بابی که کوشیدم از آن در در نمی‌آید

مرا ساقی مده ساغر، که امشب می پرستان را

زِ یاد لعل او یاد از می و ساغر نمی‌آید

حریفان را فرو شد دَم، بر آر اِی مطرب آوازی

بگو با ماه من کامشب، چرا خوش بر نمی‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و دلتنگی شاعر می‌پردازد. شاعر می‌گوید که هیچ‌کس جز معشوقش در خاطر او نمی‌آید و حتی در خیال او نیز تنها محبوبش حاضر است. او از احساساتی چون حسرت و ناتوانی در دستیابی به محبوب شکایت می‌کند و بیان می‌کند که تلاش‌هایش برای دیدار محبوب بی‌نتیجه مانده است. همچنین، او خواستار آن است که دیگران نیز به یاد محبوبش باشند و متوجه این دلتنگی او شوند. در نهایت، شاعر از ساقی می‌خواهد که ساغر ندهد، زیرا یاد محبوبش او را از یاد می و می‌پرستان دور کرده است.