نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۹ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

سالک راه تو را با مالک رضوان چه کار؟

عابدان قبله را با کفر و با ایمان چه کار؟

طالب درمان نه مرد کار درد عاشقی است

دردمندان غمت را با غم درمان چه کار؟

صحبت گل را و دل را، هر دو عالم واسطه

وصل جانانست ورنی جسم را با جان چه کار؟

چون زلیخای هوایت دامن جانم گرفت

یوسف جان مرا در بند و در زندان چه کار؟

عقل می‌گوید که این راهی است بی‌پایان مرو

گو برو عقلا تو را با بی سرو سامان چه کار؟

جان سپر کردیم و می‌جوییم زخمش را به جان

هر که او را نیست این قوت درین میدان چه کار؟

مدعی را از جمالش نیست خطی، کان چمن

عندلیبان راست، زاغان را در آن بستان چه کار؟

کار من عشق است و مذهب عاشقی و هر کسی

مذهبی دارد تو را با مذهب سلمان چه کار؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دلدادگی سخن می‌گوید و بیان می‌کند که عشق واقعی به جزئیات و ظواهر اعتنا ندارد. او به تضاد میان عشق و عقل اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که عقل نمی‌تواند درک درستی از عشق داشته باشد. شاعر تأکید می‌کند که هر کسی باید در مسیر خود حرکت کند و نیاز به مذهب یا مسیر دیگری غیر از عشق ندارد. عشق او برتر از هر چیز دیگر است و او خود را با معشوقش پیوند می‌زند. در نهایت، شاعر به ناتوانی عقل در درک این عشق اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که خود عشق و دلدادگی، مذهب واقعی اوست.