نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۲ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

می‌برد سودای چشم مستش از راهم دگر

از کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر؟

دیده می‌بندم ولی از عکس خورشید بلند

در درون می‌افتد از دیوار کوتاهم دگر

هست در من آتشی سوزان، نمی‌دانم که چیست؟

این قدر دانم که همچون شمع می‌کاهم دگر

هر شبی گویم که فردا ترک این سودا کنم

تازه می‌گردد هوای هر سحرگاهم دگر

زندگانی در فراقت گر چنین خواهد گذشت

بعد ازینم زندگانی بس نمی‌خواهم دگر

همچو خاکم بر سر راه صبوری معتکف

باد بر بوی تو خواهد بردن از راهم دگر

یار گندمگون خرمن سوز سنبل موی من

جو به جو بر باد خواهد داد چون کاهم دگر

ساقیا از آب رز یک جرعه بر خاکم فشان

هان که درخواهد گرفتن آتشین آهم دگر

در ازل خاک وجود من به می گل کرده‌اند

منع می‌خوردن مکن سلمان به اکراهم دگر!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق و درونی شاعر درباره عشق و فراق اشاره دارد. شاعر از وجود یک عشق ناب که او را تسخیر کرده صحبت می‌کند و می‌گوید که این عشق باعث شده که زندگی‌اش دچار دگرگونی شود. او تلاش می‌کند از این حال رهایی یابد، اما هر بار که صبح می‌شود، دوباره به یاد عشقش می‌افتد. شاعر از آتش درونش می‌گوید که او را می‌سوزاند و نمی‌تواند از آن رهایی یابد. همچنین اشاره می‌کند که زندگی بدون این عشق برایش دیگر ارزشی ندارد و همچون خاکی که در مسیر صبوری است، به خاطر یاد معشوقه‌اش رنج می‌کشد. در نهایت، او از ساقی می‌خواهد که جرعه‌ای از شراب بر خاک او بریزد تا شاید این آتش درونی را تسکین دهد و به یادآوری می‌پردازد که وجودش از ابتدا به عشق و می گل آغشته بوده است.