نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۹ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

در زلف خویش پیچ و ازو حال ما بپرس

حال شکستگان کمند بلا بپرس

وقتی که پرسشی کنی اصحاب درد را

ما را که کشته‌ای بجدایی، جدا بپرس

حال شکستگان همه فی الجمله باز جوی

چون من شکسته دل ترم اول مرا بپرس

خونم بریخت چشم تو گو از خدا بترس

آخر چه کرده‌ام ز برای خدا بپرس

خون میرود میان دل و چشم من بیا

بنشین میان چشم و دل ماجرا بپرس

خواهی که روشنت شود احوال درد ما

درگیر شمع را وز سر تا به پا بپرس

جانها به بوی وصل تو بر باد داده‌ایم

گر نیست باورت ز نسیم صبا بپرس

کردم سوال دل ز خرد گفت ما از و

بیگانه‌ایم این سخن از آشنا بپرس

تو پادشاه حسنی و سلمان گدای توست

ای پادشاه حسن ز حال گدا بپرس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از معشوق می‌خواهد که از حال عاشقانی که در رنج و جدایی به سر می‌برند بپرسد. او از معشوق دعوت می‌کند که احوال خود و دیگران را جویا شود و در نهایت به او یادآوری می‌کند که عشق و احساسات عمیق انسان‌ها چقدر بر زندگی آن‌ها تأثیر می‌گذارد. شاعر به وضوح می‌گوید که دلشکستگی و درد جدایی را تجربه کرده و می‌خواهد که معشوق نیز به این مسائل توجه کند. همچنین، او به‌نوعی به مقام و مرتبه خود در عشق اشاره می‌کند و از معشوق می‌خواهد تا حال گدا و دردمند عشق را بهتر درک کند.