غزل شمارهٔ ۲۵۷ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چون تحمل میکند تن صحبت پیراهنش
چون کند افتاده است آن این زمان در گردنش؟
دست در گردن گهی ار کرد با او یا که یافت
جز ره پیراهن دولت زهی پیراهنش
سوختم در آتشش چون عود و زانم بیم نیست
بیم آن دارم که دود من بگیرد دامنش
قوت صبرم چو کوهی بود از آن کاهی نماند
بس که عشقش میدهد بر باد جو جو خرمنش
هر دم از شوق تو عارف میدهد جانی چو جام
باز ساقی میکند روشن روانی در تنش
حاجی ار در کوی او یابد مقامی از حرم
روی بر تابد بگردد بعد از آن پیراهنش
جست دل راهی کزان ره پیش باز آید نهان
بر دو چشم انگشت را بنمود راهی روشنش
من غبار راه یارم یار چون آب حیات
شکر ایزد را که بر خاطر نمیآید منش
یار میجویی رفیق توست و اینک میرود
خیز همچون گرد سلمان دست در گردن زنش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساسات عمیق عاشقانه و دلتنگی خود را بیان میکند. او به پیراهن محبوبش اشاره میکند و میگوید که چطور تحمل میکند باری که بر دوش دارد. عشق او همچون آتش است که او را میسوزاند و او نگران است که دود این عشق به محبوبش آسیب برساند. صبر او به اندازه کوه است اما عشقش، آن را به باد میدهد. هر لحظه او به یاد محبوب جان تازهای میگیرد و به عشق الهام میشود. همچنین اشاره میکند که در کوی محبوب اگر کسی به مقام و طریقتی برسد، باید دقت کند و از آنجا دور نشود. در نهایت، او به جستجوی محبوب و جذابیت آن اشاره میکند و میگوید که یار او به دنبال اوست و حرکتی عاشقانه و توأم با عشق دارد.