نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۵ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به غیر صورت او هر چه آیدم در دل

به جان دوست که باشد تصور باطل

به کوی دوست که خاکش به آب دیده گل است

که برگذشت که پایش فرو نرفت به گل

قتیل تیغ تو خواهیم گشت تا در حشر

بدین بهانه بگیریم دامن قاتل

همی رویم به راهی که نیستش پایان

فتاده‌ایم به بحری که نیستش ساحل

گرت ارادت پیوند دوست می‌باشد

برو نخست ز دنیا و آخرت بگسل

بجز دهان توام هیچ آروزیی نیست

ولی چه سود که هیچم نمی‌شود حاصل

حسود گفت که سلمان چه می‌روی پی یار

نمی‌روم پی دلدار می‌روم پی دل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و دلبستگی به معشوق است. شاعر به اهمیت و ارزش وجود محبوب در زندگی‌اش اشاره می‌کند و به این نکته می‌پردازد که هر چیزی جز صورت معشوق در دل او جایی ندارد. او به زیبایی دوست و تاثیر محبتش بر زندگی‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر بخواهد به وسیله‌ی عشق محبوب کشته شود، این برایش ارزشمند است. شاعر در نهایت بیان می‌کند که سفر او به سمت معشوق بی‌پایان و سخت است و حسادت‌های دیگران را نادیده می‌گیرد، زیرا او تنها به عشق و دلخواه محبوب می‌اندیشد.