غزل شمارهٔ ۲۶۹ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای بهم برزده زلف تو سراسر کارم
من چو موی توام آشفته، فرو نگذارم
کردهام نرم به فرمان تو گردن چون شمع
چه کنم من که به فرمان تو سر در نارم
گرچه در راه تو چون خاک رهم رفته به باد
تو مپندار کزین راه غباری دارم
نظری کن به من آخر که چو چشم خوش تو
مدتی شد که به هم برزدهای بنیادم
مشفقی بر سر من نیست که بر آتش من
زند آبی به جز از دیده مردم دارم
نیست جز صبح مرا یک متنفس همدم
کز سر مهر کند یک نفسی در کارم
شعله آتش من سوخت جهانی و هنوز
دم من میدهی و مینهی ای گل خارم
خام طبعان طبع توبه مدارید زمن
زان که من سوختهٔ خام خم خمارم
هست سودای ورع در سر سلمان لیکن
حلقه زلف بتان میشکند بازارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل قصیدهای است دربارهٔ عشق و شاعری، که در آن شاعر از تاثیری که زلف و زیبایی معشوقش بر او گذاشته سخن میگوید. او خود را با موی معشوقش مقایسه میکند و بیان میکند که مرتباً در حال آشفته شدن است. شاعر به فرمان معشوق مانند شمعی نرم و خنک میشود و از او میخواهد نگاهی به حالش بیندازد، زیرا روزها و شبها را در غم او سپری کرده است. در این شعر، شاعر از احساس تنهایی و فقدان همدم گلایه میکند و اشاره میکند که تنها دلخوشیاش یک نفس از معشوق است. همچنین، او از آتش عشقش و ویرانیای که برایش به همراه دارد سخن میگوید. شاعر از طبع خام و ناپختهٔ خود توبه نمیکند، زیرا عشق و شور او بالاخره قویتر از هر چیزی است و بازار عشق را به هم میزند. در کل این شعر میتواند نمادی از درد و زیبایی عشق باشد.