غزل شمارهٔ ۲۷۳ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بر زلف تو من بار دگر توبه شکستم
بس عهد که چون زلف تو بشکستم و بستم
دریاب که زد کار جهانی همه بر هم
چشم تو و عذرش همه این است که مستم
در نامه چو من شرح فراق تو نویسم
خون گرید و فریاد کند خامه ز دستم
خورشید بلندی تو و من پست چو سایه
آنجا که تو باشی نتوان گفت که هستم
چشم تو به دل گفت که مست منی ای دل
دل گفت: بلی مست تو از روز الستم
گنجی است روان جام می و توبه طلسمش
برداشتم آن گنج و طلسمش بشکستم
بر سوختن و مردن من شمع شب افروز
خندید بسی امشب و من مینگریستم
روزش به سر آمد سحری گفت که سلمان
برخیز که من نیز به روز تو نشستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ احوالات عاشقانه و سرزنشهای خود به خاطر شکستن عهد و توبه در عشق است. شاعر به زلف و چشم محبوبش اشاره میکند و از تاثیر عمیق آن بر دلش سخن میگوید. او احساس میکند که عشقش او را به مستی کشانده و نمیتواند از آن بگریزد. شاعر در تلاش است تا درد جدایی را بیان کند و از آتش عشق و شوقی که در دل دارد میگوید. در نهایت، او به افت و خیزهای عشق و جدایی فکر میکند و با نوای صبح، آمادگی برای روبرو شدن با روز جدید را در خود احساس میکند.