غزل شمارهٔ ۲۷۱ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
من هر چه دیدهام ز دل و دیده دیدهام
گاهی ز دل بود گله، گاهی ز دیدهام
من هر چه دیدهام ز دل و دیدهام کنون
از دل ندیدهام همه از دیده دیدهام
آه دهن دریده مرا فاش کرد راز
او را گناه نیست، منش برکشیدهام
اول کسی که ریخته است آب روی من
اشک است کش به خون جگر پروریدهام
عمری بدان امید که روزی رسم به کام
سودای خام پختهام و نا رسیدهام
تا مهر ماه چهره تو در دلم نشست
از مهر و ماه مهر بکلی بریدهام
عشقت به جان خریدم و قصدم به جان کند
بر جان خویش دشمن جان را گزیدهام
بازا که در غم تو به بازار عاشقان
جان را بداده و غم عشقت خریدهام
شیدا صفت شراب غمت خوردهام بسی
لیکن ز باغ وصل تو یک گل نچیدهام
گویند بوی زلف تو جان تازه میکند
سلمان قبول کن که من از جان شنیدهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان تجربیات و احساسات عاشقانه خود میپردازد. او از دیدن و دل به گلههای مختلف اشاره میکند و میگوید که بیشتر افکارش از دیدهها ناشی شده است. شاعر افسوس میخورد که راز دلش فاش شده و گناهی بر او نیست. او به مدت طولانی در انتظار رسیدن به معشوق بوده اما هنوز به آرزوی خود نرسیده است. با توصیف عشقش به محبوب، ابراز میکند که برای عشقش جانش را در خطر انداخته و در غم معشوق به بازار عاشقان رفته است. او همچنین به تنگدستی و اندوه در فقدان وصال محبوب اشاره میکند و در انتها از بوی زلف محبوب سخن میگوید و آن را نشانه حیات و تازگی میداند.