غزل شمارهٔ ۲۸۷ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
کمترین صید سر زلف کمند تو منم
چون تو ای دوست به هیچم نگرفتی چه کنم؟
در درونم به جز از دوست دگر چیزی نیست
یوسفم اوست من آلوده به خون پیرهنم
درگذشت از سر من آب ولی گر دهدم
آشنایی مددی دستی و پایی بزنم
جان چه دارد که نثار ره جانان سازم؟
یا که سر چیست که در پای عزیزش فکنم؟
با خیال تو نگردد دگری در نظرم
جز حدیث تو نیاید سخنی در دهنم
شور سودای من و تلخی عیشم بگذار
بنگر ای خسرو خوبان که چه شیرین سخنم
قوت کندن سنگ ارچه چو فرهادم نیست
سنگ جانم روم القصه و جانی بکنم
ساقیا باده، که من بر سر پیمان توام
در من این نیست که پیمانه و پیمان شکنم
مطربا راه برون شد بنما، سلمان را
به در دوست که من گمشده در خویشتنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و وابستگی عمیق خود به دوستش میپردازد. او خود را کمترین صید در دام محبتی میداند که از طرف دوستش به او نرسیده است. درون او تنها عشق به دوستش وجود دارد و خود را در این عشق به یوسف تشبیه میکند که پیرهنش به خون آغشته است. او از خود میپرسد که جانش چه ارزشی دارد اگر نتواند برای عشقش فدا کند و از وجود خود به خاطر معشوقش نمیگذرد. به این ترتیب، شاعر با بیان احساساتش، به فقدان و دوری از محبوب اشاره میکند و از ساقی (شرابفروش) درخواست میکند که او را به دوستش برساند. در نهایت، ناتوانی خود در دنیای بیرون و گمگشتگی در عشق را ابراز میکند.