غزل شمارهٔ ۲۸۵ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
حاشا که من بنالم، ور تن شود چو نالم
من نی نیم که هر دم، از دست دوست نالم
گر خون دل خورندم، چون جام می بخندم
ور سرزنش کنندم، چون شاخ رز ننالم
آسودگان چه دانند، احوال دردمندان؟
آشفته حال داند، آشفتگی حالم
پروانه وار خواهم، پرواز کرد لیکن
کو آن مجال قربم کو آن فراغ بالم
بوی شما شنیدم، کز شوق میدهم جان
دیر است تا بدان بو، دم میدهد شمالم
گرچه دلم شکستی، در زلف خویش بستی
مرغ شکسته بالم لیکن خجسته فالم
من صد ورق حکایت، از هر نمط چو بلبل
دارم ولی ندارد، گل برگ قیل و قالم
بیمارم و ندارم، بر سر به غیر دیده
یاری که ریزد آبی، بر آتش ملالم
سلمان مرا همین بس، کز پیش دوست هر شب
بر عادت عبادت، آید به سر خیالم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود و درد و رنجی که از عشق و دوری میکشد، سخن میگوید. او تأکید میکند که نه تنها از ناامیدی و غم نمینالد، بلکه با وجود درد، به شوق و خنده ادامه میدهد. شاعر به نوعی خود را پروانهای میبیند که در پی پرواز و نزدیکی به معشوق است و از بوی عشق او شاداب میشود. او همچنین از درد و رنج خود میگوید و بیان میکند که دیگران نمیتوانند عمق این احساسات را درک کنند. در نهایت، او به عشق و عبادتی که از دوری معشوق میکند، اشاره میکند و به این امید که شاید لحظهای به او نزدیک شود، روزهایش را سپری میکند.