غزل شمارهٔ ۲۹۱ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به درد دل گرفتارم دوای دل نمیدانم
دوای درد دل کاری است بس مشکل نمیدانم
به چشم خویش میبینم که خواهد ریخت خون دل
ندانم چون کنم با دل من بیدل نمیدانم
بیابان است و شب تاریک و با من بخت من همره
ولی بخت است خواب آلود و من منزل نمیدانم
چه گویم ای که میپرسی ز حال روزگار من
که ماضی رفت و حال این است و مستقبل نمیدانم
مرا از دین و از دنیا همین درد تو بس حاصل
که من خود دین و دنیا را جزین حاصل نمیدانم
از آنت در میان دل چو جان جا کردهام دایم
که من جای تو در عالم برون از دل نمیدانم
مرا گویند عاقل گرد و ترک عشق کن سلمان
من آن کس را که عاشق نیست خود عاقل نمیدانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، شاعر از عواطف و دردهای عمیق خود سخن میگوید. او در جستجوی درمانی برای دلش است اما نمیداند چگونه باید این کار را انجام دهد. او به شدت احساس تنهایی و ناامیدی میکند و میبیند که در تاریکی و بیابان زندگیاش، شانس و بختش نیز خوابآلود است. شاعر از وضعیت کنونی و گذشتهاش صحبت میکند و به این نتیجه میرسد که تنها درد عشقش باقی مانده و زندگیاش بدون عشق هیچ معنایی ندارد. او به توصیههای دیگران مبنی بر ترک عشق بیتوجه میشود و عشق را مهمترین دلیل وجودش میداند. در کل، این شعر از عمق اندوه و عشق نابودکنندهای که بر دل شاعر حاکم است، حکایت میکند.