غزل شمارهٔ ۲۹۴ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بیم آن است که در صومعه دیوانه شوم
به از آن نیست که هم با در میخانه شوم
من اگر دیر و گر زود بود آخر کار
با سر خم روم و در سر پیمانه شوم
وقت کاشانه اصلی است مرا، میخواهم
که ازین مصطبه سرمست به کاشانه شوم
بوی آن سلسله غالیه بو میشنوم
باز وقت است که شوریده و دیوانه شوم
تن و جان را چه کنم مصلحت آن است که من
ترک این هر دو کنم طالب جانانه شوم
گرت ای شمع سر سوختن ماست بگو
تا همین دم به فدای تو چو پروانه شوم
من سرگشته سراپا همه تن سرگشتم
تا به سر در طلب موی تو چون شانه شوم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساساتی چون دیوانگی و سرگشتگی صحبت میکند. او بین دو انتخاب قرار دارد: یکی صومعه و دیگری میخانه. او میگوید که ممکن است در صومعه دیوانه شود و بنابراین ترجیح میدهد با شراب و حال و هوای میخانه آشنا شود. شاعر به دنبال سرنوشت نهایی خود است و میخواهد به مقصد نهایی، یعنی «کاشانه» اصلیاش برسد. او به بوی عطر محبوبش اشاره میکند و از این حس شوریدگی و عشق صحبت میکند. در نهایت، او اظهار میکند که آماده است برای عشق، هر نوع فداکاری انجام دهد و در پی زیبایی محبوبش است.