نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹۲ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ز آب مژگان هر شبی خرقه نمازی می‌کنم

سرو قدت را دعای جان درازی می‌کنم

در رسنهای دو زلف کافرت پیچیده‌ام

غازیم غازی، به جان خویش بازی می‌کنم

کمترینت بنده‌ام کت عاقبت محمود باد

سالها شد تا بدین درگه ایازی می‌کنم

خاک پایت شد سر من بر سر من می‌گذر

تا چو گرد از رهگذارت سرفرازی می‌کنم

رفتن این راه دشوارست و این ره رفتی است

دیگران رفتند و من هم کارسازی می‌کنم

جان قلبم لایق بازار سودای تو نیست

لاجرم در بوته دل جان گدازی می‌کنم

صد رهم راندی و می‌گردم به گردت چون مگس

باز خوان یک نوبتم تا شاهبازی می‌کنم

غمزه‌ات می‌ریخت خونم گفتمش از چیست؟ گفت:

بر تو رحم آمد مرا مسکین نوازی می‌کنم

گفتمش ناز و عتابت چیست؟ با اهل نظر

گفت: سلمان این ز فرط بی‌نیازی می‌کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به نوعی عشق و دلدادگی شاعر اشاره دارد. شاعر با بیان تصاویری زیبا از معشوق، نشان می‌دهد که عشقش چقدر عمیق و پرشور است. او از اشک شبانه‌اش و عبادتی که به خاطر عشق انجام می‌دهد صحبت می‌کند و به زلف‌های معشوق که او را اسیر کرده، اشاره می‌کند. شاعر خود را بنده معشوق می‌داند و برای او از خاک پایش سر می‌گذارد. او از دشواری‌های عشق می‌گوید و به تلاش‌هایش برای رسیدن به معشوق اشاره می‌کند. همچنین، با ناز و دلربایی معشوق، دلش را می‌سوزاند و از حسی از بی‌نیازی در رفتار معشوق سخن می‌گوید. در کل، این شعر نمایانگر عشق عمیق و خالصانه شاعر به معشوقش است.