غزل شمارهٔ ۳۰۰ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در راه غمت کرده ز سر پای بپویم
ور دست دهد، ترک سر و پای بگویم
در بحر غم عشق که پایاب ندارد
غوصی کنم آن گوهر نایاب بجویم
در دامن پاک تو نشاید که زنم دست
تا ز آب و گل خویش به کل دست بشویم
آشفته زلف تو چنانم که گل من
هر کس که ببوید شود آشفته به بویم
خون دل من دیده روان کرده بدین روی
دیدی که چه آمد ز دل و دیده به رویم؟
ای محتسب از کوی خرابات مرانم
بگذار که من معتکف این سر و کویم
بر کهنه سفال قدح می چه زنی سنگ؟
کان عهد کهن را زده بر سنگ و سبویم
بر دوش کشد پیر مغان باده به بویش
وز باده دوشین شده من مست به بویم
گویند که سلمان ره میخانه چه پویی
پویم که نسیمی ز خُم راز ببویم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و غم سخن میگوید و احساسات عمیق خود را بیان میکند. او به ابراز عشق و جستوجوی معشوق در دنیای پرمصیبت و غمناک میپردازد. شاعر تمایل دارد در جستجوی گوهر نایاب عشق غوطهور شود و از روزمرگی و شستوشوی خود را جدا کند. او زلف معشوق را به زیبایی توصیف میکند و میگوید که بوی آن همه را آشفته میکند. شاعر از محتسب میخواهد که او را از خرابات دور نکند و میخواهد با حالتی مست و سرمست در دل این عشق غوطهور بماند. در نهایت، او به جستجوی باده و رازهای میخانه ادامه میدهد.