نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۰۴ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

مسکین تنم به بویت، خو کرده است با جان

ورنه به نسبت از تن، دورست راه تا جان

حیف آیدم بریدن، زلفت که آن دو زلفت

هر مورگی است کان رگ، پیوسته است با جان

بر هر طرف که سروت، یک روز می‌خرامد

می‌روید از زمین تن، می‌بارد از هوا جان

باد صبا ز کویت، جان می‌برد به دامن

در حیرتم کز آنجا، چون می‌برد صبا جان؟

از شوق وصلت آمد، جان عزیز بر لب

گر می‌شود میسر، سهل است گو بر آ جان

در گوشه‌های چشمت جان جای کرد جانا

زیرا نیافت بهتر زان گوشه هیچ جا جان

جان و دلم فتادند، اندر محیط عشقت

دل غرقه گشت و تا لب، آمد به صد بلا جان

در خلوت وصالت، سلمان چگونه گنجد؟

سلمان تنست و آنجا جای دلست یا جان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق عمیق و پیوند ناگسستنی بین جان و معشوق است. شاعر بیان می‌کند که تنش به بوی معشوق عادت کرده و ارتباط نزدیک بین جسم و روح را احساس می‌کند. او از زیبایی زلف‌های معشوقش می‌گوید و اینکه این زلف‌ها پیوندی روحی با جانش دارند. هر جا که معشوق حرکت کند، اثر آن بر جان و تن شاعر واضح است. شاعر در عذاب جدایی و شوق وصال به سر می‌برد و به حالت حیرانی و سردرگمی‌اش اشاره می‌کند. در نهایت، او از این موضوع می‌نالد که چگونه می‌توان در پی وصال معشوق، همزمان جسم و جان را با هم حفظ کرد.