غزل شمارهٔ ۳۱۰ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
خجالت دارم از کویت، ز بس درد سر آوردن
به پیشانی و روی سخت خاک پایت آزردن
چو مجمر گر برآرم زین درون آتشین دودی
ز روی مرحمت باید، بر آن دامن بگستردن
ندارم تاب سودای کمند زلف مه رویان
ولی اکنون چه تدبیرست چون افتاده در گردن
اگر کامم نمیبخشی، ز لب باری، دمی می ده
که از آب حیاتت من هوس دارم دمی خوردن
بده زان راه پرورده، بیادش ساقیا جامی
که می خوردن بیاد یار باشد روح پروردن
چرا در مجلست ره نیست یک شب تا در آموزم
ستادن شمع سان بر پا برت خدمت به سر بردن
اگر قصد سرم داری نزاعی نیست سلمان را
ولیکن شرم میآید، مرا سر پیشت آوردن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی که از عشق و وابستگی به معشوق دارد، سخن میگوید. او از خجالتش در برابر معشوق میگوید و به یادآوری لحظات سختی که تجربه کرده، اشاره میکند. شاعر از تمایلش به درک عشق و دریافت محبت معشوق صحبت میکند و به دنبال فرصتی است تا نزد او برود و از جمال و محبتش بهرهمند شود. او همچنین از احساس شرم و تردیدش در ابراز احساساتش به معشوق حرف میزند و در نهایت خواهان یک جرعه از محبت اوست تا از آن بهرهمند شود.