غزل شمارهٔ ۳۱۱ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خیال خود همه باید، ز سر به در کردن
دگر به عالم سودای او گذر کردن
زمان زمان به جهانی رسیدن عشقش
وزان جهان به جهانی دگر سفر کردن
به منزلی که نباشد حبیب اگر باشد
سودا دیده نباید، در آن نظر کردن
چو شمع در نظر او شبی هوس دارم
به پا ستادن و خوش خدمتی به سر کردن
مطولست به غایت حکایت عشقش
نمیتوان به عبارات مختصر کردن
فرو مکش سخن موی در میان ای دل
چه لازمست سخن را درازتر کردن
دل مرا که به بویی است قانع از تو چو مشک
چه باید این همه خونابه در جگر کردن؟
درین هوس که تویی باید اول ای سلمان
هوای دنیی و عقبی ز سر به در کردن
به باد، جان به تمنای دوست بر دادن
ز خاک سر به تماشای یار بر کردن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلدادگی است. شاعر به توصیف حالاتی میپردازد که در عشق تجربه میکند و از نیاز به رهایی از دغدغهها و دنیای مادی سخن میگوید. او عشق را حرکتی به سوی جهانی دیگر میداند و تأکید میکند که در نبود محبوب، نمیتوان به زندگی ادامه داد. همچنین، شاعر احساسات عمیق خود را به تصویر میکشد و این که چگونه عشقش نمیتواند در کم گفتاری خلاصه شود. در نهایت، او از دل خود که به بوی محبوب قانع است، میگوید و میخواهد تمامی وابستگیهای دنیوی را کنار بگذارد تا به سوی محبوبش برود.