غزل شمارهٔ ۳۲۳ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای درد عشق دل شکنت، آرزوی من
عشق است عادت تو و دردست خوی من
جز درد عشق نیست مرا آرزو، مباد!
آن روز را که کم شود این آرزوی من
برخاستم ز کوی تو چون گرد، عشق گفت:
بنشین که نیست راه برون شد ز کوی من
خون میخورم به جای می و ذوق مستیم
داند کسی که خورد دمی از سبوی من
از چشم من برفت چو آب و در آتشم
کان رفته نیز باز کی آید به جوی من؟
آن سرو سرکش متمایل که میل او
باشد به جانب همه الا به سوی من
سلمان ز جمله خلق گرفتار برد گوی
فیالجمله تا کجا رسد این گفت و گوی من؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و رنج عاشقانه است. شاعر از عشق و آرزوهای خود صحبت میکند و ابراز میدارد که عشق او را عادت کرده و جز درد عشق آرزویی ندارد. او از کوی محبوبش میرود اما همچنان دل در گرو او دارد. شاعر در معرض عواطف شدید قرار دارد و از خون دل خود برای توصیف حال و احوالش استفاده میکند. او به فقدان معشوق اشاره میکند و بیان میکند که دیگران نمیتوانند حالت او را درک کنند. در نهایت، شاعر احساس میکند که تحت تاثیر عشقش به هر کسی تسلیم شده و میخواهد بداند که این حال و گفتگو او به کجا میانجامد.