غزل شمارهٔ ۳۳۱ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای سر سودای من رفته در سودای تو
باد سر تا پای من برخی ز سر تا پای تو
گر سر من رفت در سودای عشقت گو: برو
بر سرم پاینده بادا سایه بالای تو
جای سروت در میان جویبار چشم ماست
گرچه ماییم از میان جان و دل جویای تو
گر نبینم مردم چشم جهان بین را رواست
خود کسی را کی توانم دید من بر جای تو
سرو لافی میزند یعنی که بالای توام
سرو بیبرگی است باری تا بود بالای تو
چشم ترکت ترکتاز و حاجبش پیشانی است
چون در آید کس به چشم تنگ ترک آسای تو
رای من جز بندگی سرو آزاد تو نیست
بس بلند افتاد سلمان راستی را رای تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق و شوق عمیق شاعر به معشوق است. شاعر به طور مستقیم به احساسات خود اشاره میکند و میگوید که تمام وجودش در عشق و یاد معشوق غرق شده است. او از زیبایی معشوق و تاثیر آن بر خودش سخن میگوید و میگوید که حتی اگر در دنیا هیچ کس را به جز معشوق نبیند، این برایش ارزشی ندارد. همچنین، وجود معشوق را مانند سروی میداند که در دلش نشسته و او در پی خدمت به اوست. به طور کلی، این شعر نگاهی عمیق و عاشقانه به عشق و وابستگی به معشوق دارد.