غزل شمارهٔ ۳۲۷ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
هندوی زلف سرکشت با تو نشسته رو به رو
حال مشوش مرا با تو گشود مو به مو
از همه سوی میدهد، بوی حبیب لاجرم
میروم از هوای تو، همچو نسیم سو به سو
کرد ز سر حال من، مردم شهر را خبر
ناله من که میرود، خانه به خانه کو به کو
بر لب جوی نیست چون، قامت او صنوبری
باورت ار نمیشود، خیز بجوی جو به جو
بس که به بوی وصل خود، هر نفسی دمی زنم
خون جگر نگر مرا، بسته چو نافه تو به تو
روی گل و بنفشه را باز چه میکنی به پا
سنبل چین زلف آن، آهوی مشک بو به بو
من نه چو شانه کردهام در سر طره تو سر
از چه سبب نشسته است، آینه با تو رو به رو؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، توصیف عاشقانهای است از حال و هوای عاشق نسبت به معشوق خود. شاعر از زیبایی زلف و چهره معشوق سخن میگوید و حال مشوش خود را با او به اشتراک میگذارد. او احساس میکند که هر جا برود، بوی محبوبش را حس میکند و این موضوع او را به شدت تحت تاثیر قرار میدهد. همچنین، شاعر به تمایل و کشش خود نسبت به معشوق اشاره میکند و زیبایی او را با گلها و بوهای خوش تشبیه میکند. در نهایت، این شعر بیانگر عواطف عمیق و احساس تعلق عاشق به معشوقش است.