غزل شمارهٔ ۳۳ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
به آستین ملالم مران، که من به ارادت
نهادهام سر طاعت، به آستان عبادت
به کشتگان رهت، برگذر، به رسم زیارت
به خستگان غمت، در نگر، به رسم عیادت
من آن نیم که به تیغ از تو روی برتابم
جفای دوست، کمند محبت است و ارادت
به التفات تو با من، توان مشاهده کردن
که چون کند به عظام رمیم، روح اعادت؟
زما بریدن یاران، بدیع نیست که ما را
به تیغ هجر، بریدند، ناف روز ولادت
دلا ز کوی محبت، متاب روی، به سختی
که رنج و محنت این ره، سلامت است و سعادت
بیان عشق، میسر نمیشود به حکایت
که شرح شوق، ز حد عبارت است، زیادت
حکایت غم عشق، از درون عاشق صادق
بپرس، اگر چه ز مجروح نشوند، شهادت
مراست پیش تو کاری و کارهای چنین را
نسیم صبحدم، از پیش میبرد به جلادت
جفا، طریقه توست و وفا، وظیفه سلمان
تراست، آن شده خوی و مراست این شده عادت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود درباره عشق و وفاداری میپردازد. او از محبوبش میخواهد که او را رها نکند و تأکید میکند که در عشق و ارادت به او، هیچ گونه ناملایمتی را تحمل میکند. شاعر به تضاد عشق و درد اشاره میکند و میگوید که این عشق با همه رنجها و سختیها، به او سعادت میبخشد. او همچنین بیان میکند که عشق عمیقتر از آن است که بتوان به سادگی دربارهاش صحبت کرد. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که وفاداری یک وظیفه است و جفا تنها از سوی محبوب میتواند باشد.