غزل شمارهٔ ۳۴ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خوشا! دلی که گرفتار زلف دلبند است
دلی است فارغ و آزاد، کو درین بند است
به تیر غمزه، مرا صید کرد و میدانم
که هیچ صید بدین لاغری، نیفکندست
علاج علت من، می کند به شربت صبر
لبت، که چاشنی صیر کرده، از قند است
فراق بر دل نادان، چو کاه، برگی نیست
ولیک بر همه دان، همچو کو الوند است
طریق بادیه را از شتر سوار، مپرس
بیا ببین، که به پای پیادگان، چند است
حدیث واعظ بلبل کجا سحر شنود؟
کسی که غنچه صفت، گوش دل، در آکند ست
میانه من و تو، صحبت از چه امروز است
دل مرا ز ازل، باز، با تو پیوند است
دل از محبت خاصان، که بر تواند کند؟
مگر کسی که دل از جان خویش برکندست
اگر تو، ملتفت من شوی وگر نشوی
رعایت طرف بنده بر خداوند است
ز خاک کوی حبیبم، مران، که سلمان را
بخاک پای و سر کوی یار، سوگند است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وابستگی عمیق به معشوق است. شاعر دل خوشی را ستایش میکند که به زلف محبوب گرفتار است و این گرفتار شدن را نوعی آزادی میداند. او به درد و رنج ناشی از دوری معشوق اشاره میکند و میگوید که نادانان فراق را به سادگی درک نمیکنند، اما برای دانایان این موضوع سنگین و پرمعناست. شاعر به تمایز بین شترسوار و پیاده در مسیر عشق اشاره میکند که نشان میدهد تجربه عشق پیچیدهتر از آن است که به سادگی توضیح داده شود. او در نهایت بر پیوند ازلی دل خود با محبوب تاکید میکند و میگوید که توجه به او مهم است، زیرا این پیوند از دل و جان او برمیخیزد. در آخر، شاعر به وفاداری و ارزشی که در پای محبوب دارد اشاره میکند و سوگند میخورد به خاک کوی او.