غزل شمارهٔ ۴۰ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلی چو زلف تو سر تا به پای، جمله شکست
ز سر برآمده، در پا فتاده، رفته ز دست
ز من برید و به زلفت بریدهات پیوست
به پای خویش آمد به دام و شد پا بست
زهی لطافت آن قطرهای که مهری یافت
ربوده گشت و ز تردامنی خویش برست
تو در حجاب ز چشمم، چو ماهی اندر سی
منم اسیر به زلفت چو ماهی اندر شست
همین که چشم تو صفهای غمزه بر هم زد
نخست قلب سلیم شکستگان بشکست
چگونه چشم تو مست است و زلفت، آشفته
چنان به روی تو آشفتهام به بوی تو مست
ندانم آنکه خبر هست از منت، یا نیست
که نیستم خبر، از هر چه در دو عالم هست
بیار ساقی، از آن می، که می پرستان را
به نیم جرعه دردی، کند خدای پرست
وجود خاکی سلمان، هزار باره چو خاک
به باد دادی و زان گرد، بر دلت ننشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق به معشوق است. شاعر از حسرت و درد ناشی از جدایی صحبت میکند و به زیبایی و لطافت معشوقش اشاره میکند. او خود را اسیر زلف معشوق میداند و میگوید که هر بار که چشم معشوق به او میافتد، دلش میشکند. همچنین به تضاد میان زیبایی معشوق و حال دل خود اشاره میکند و در انتها از خمر میخواهد که با یک جرعه عشق، دل سوختهاش را تسکین بخشد. در واقع، این شعر روایتگر غم و شادیهای عشق و تمایل به وصال است.