غزل شمارهٔ ۳۴۰ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
دلا من قدر وصل او ندانستم تو میدانی
کنون دانستم و سودی نمیدارد پشیمانی
شب وصل تو شد روزی و قدرش من ندانستم
به دشواری توان دانست قدر روز آسانی
به بایدی ناگه از رویت فتادم دور چون مویت
به سر میآورم دور از تو عمری در پریشانی
به آب دیده هر ساعت نویسم نامهای لیکن
تو حال ما نمیپرسی و نقش ما نمیخوانی
حدیث کار و بار دل چه گویم بارها گفت:
که بد حال است و تو حال دل من نیک میدانی
سر خود را نمیدانم سزای خاک درگاهت
ولیکن کردهام حاصل من این منصب به پیشانی
الا ای بخت کی باشد که باز آن سرور رعنا را
بدست آری بناز اندر کنار ماش بنشانی؟
صبا چون نیست امکان تصرف در سر کویش
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی!
چو زلف او مرا جانی است سودایی ز من بستان
به شرط آنکه چون پیشش رسی در پایش افشانی
برو در یک نفس بازا که یک دم ماند سلمان را
نخواهی یافتن بازش دمی گر دیرتر مانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساس پشیمانی و ناکامی خود در رابطه با معشوقش اشاره میکند. او میگوید که در گذشته ارزش عشق و نزدیکی به معشوق را ندانسته و حالا که به این حقیقت پی برده، پشیمانیاش بیفایده است. شاعر به دشواریهای دوری از معشوق و نگرانی از حال دل خود اشاره میکند و میگوید که هرچند نامههایی مینویسد، معشوق هیچگاه از حال او خبر نمیگیرد. شاعر همچنین به تقدیر و بخت خود شکایت میکند و آرزو میکند دوباره به محبوبش برسد و در کنار او باشد. در نهایت، او از معشوق میخواهد که در لحظاتی که عمرش میگذرد، سوژه عشق او باشد و او را فراموش نکند.