نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۴۳ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

ماییم به کوی یار دلجوی

دیوانه زلف آن پری روی

ما راست بتی که تنگ خوی است

ماییم و دلی گرفته آن خوی

چون در دل و چشم ماست جایت

غیر از تو که دید سرو دلجوی

بیمار فتاده‌ام به کویت

راز دل من، فتاده بر کوی

باد آمد و بوی زلفش آورد

آویخته جان ما به یک موی

ای خال تو گوی و زلف چوگان

در دور قمر فکنده گویی

من ترک نگار و می نگویم

ای واعظ عاشقان تو می‌گوی

سلمان چه نهی بر آب و گل دل

دست از دل و دل ز گل فرو شوی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و شیدایی شاعر نسبت به معشوقه‌اش است. شاعر به کوی یار می‌رود و از دیوانگی خود به خاطر زلف‌های معشوق سخن می‌گوید. او از دلی پر از غم و از بیماری ناشی از عشق‌اش صحبت می‌کند و می‌گوید که معشوق در دل و چشم او جا دارد. بوی زلف معشوق او را به شدت تحت تأثیر قرار داده و ضمیر عاشقانه‌اش را درگیر کرده است. او با توصیفاتی شاعرانه، به زیبایی‌های معشوق و عشق خود پرداخت و حتی به واعظان خطاب می‌کند که نمی‌توانند او را از عشقش بازدارند. در نهایت یکی از مسایل کلیدی شعر اندیشه‌ی جدایی روح از جسم و غرق شدن در عشق است.