غزل شمارهٔ ۳۳۹ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
باز بیمار خودم ساختی و خوش کردی
خون من ریختی و جان مرا پروردی
شرط کردی که دل سوختگان را نبرم
دل من بردی و آن قاعده باز آوردی
خیز و چون گرد زنش دست به دامن نه چنان
کاستین بر تو فشاند تو ازو برگردی
جز صبا نیست بریدی که برد نامه به دوست
خنکا باد صبا گر نکند دم سردی
میروی گرد صفت در عقب او سلمان
به ازان نیست که اندر عقب او گردی
زهر هجران چش اگر عارف صاحب ذوقی
ترک درمان کن اگر عاشق صاحب دردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار دربارهی عشق و درد جدایی است. شاعر از ساختن و شاد ساختن بیمار خود، یعنی محبوبش، سخن میگوید. او از رنجها و قربانیهایی که برای عشق کشیده، مینویسد و به قاعدههایی که درباره دل سوختگان وجود دارد اشاره میکند. شاعر از عشق خود درگذشته و به یاد محبوبش با شور و شوق صحبت میکند و خواهان ملاقات با اوست. همچنین، او به زهر جدایی اشاره میکند و از عارفان میخواهد که در مواجهه با این درد، از درمان خود بگذرند. در کل، این اشعار حاوی احساسات عمیق عشق و غم جدایی هستند.