غزل شمارهٔ ۳۵۰ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
خنک صبا که ز زلفش، خلاص یافت بچستی
صبا فدای تو بادم، برو که نیک بجستی
غلام قامت آن لعبتم که سرو سهی را
شکست قد بلندش، به راستی و درستی
بیا و عهد ز سر گیر، ای نگار اگر چه
هزار عهد ببستی، چو زلف و باز شکستی
ز زلف و چشم تو من دوش داشتم گلهای چند
نگفتم و چه بگویم حکایت شب مستی
تو تا حدیث نکردی، مرا نگشت محقق
که چون پدید شد از نیستی لطیفه هستی؟
مرا تو عین زلالی، ولی گذشته ز فرقی
مرا تو تازه نگاری، ولی برفته ز دستی
نبود دیده سزاوار آنکه روی تو بیند
تو لطف کردی و در وی به مردمی بنشستی
ز عهد سست و دل سخت توست ناله سلمان
تو نیز خوی فرا کن، دلا به سستی و سختی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد. شاعر از نسیم صبحگاهی (صبا) که از زلف معشوق آزاد شده، یاد میکند و به عشق و احساسات خود نسبت به او اشاره دارد. او به تمایز میان ظاهر و باطن معشوق اشاره کرده و از میسر شدن فرصتهای جدید و فراقهای گذشته سخن میگوید. شاعر همچنین به عهد و پیمانهایی که میان خود و معشوق وجود دارد، اشاره میکند و از احساسات خود در شبهای پر از مستی و غم مینویسد. در نهایت، شاعر به دعوت معشوق برای تجدید عهد و نرمتر شدن دل اشاره میکند و نالههای خود را بیان میکند.