غزل شمارهٔ ۳۴۸ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در خیل تو گشتیم، بسی از همه بابی
کردیم سوال و نشنیدیم جوابی
خوردیم بسی خون و ندیدیم کسی را
جز دیده که ما را مددی کرد به آبی
من نگذرم از خاک درت خاک من اینجاست
ای عمر تو بگذر اگرت هست شتابی
در شرح فراقت چه نویسم که نگنجد
شرح غم هجران تو در هیچ کتابی
در خواب خیال تو هوس دارم و کو خواب
ای بخت شبی بخش بدین یکدمه خوابی
جان خواست که در لطف به شکل تو بر آید
هم رنگی طاوس هوس کرد غرابی
دی مدعیی دعوت من که سلمان
تا کی ز خرابات چه آید ز خرابی
آمد به سرم عشق که مشنو سخن او
تو روی به ما کردهای او روی به آبی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و جدایی سخن میگوید و بازتابی از درد و حسرت خود را بیان میکند. او به جستجوی معشوق پرداخته، اما موفق به پیدا کردن او نشده است و تنها چیزی که یافته، غم و دلتنگی است. شاعر از خاک درگاه معشوق نمیگذرد و به احساساتش نسبت به جدایی و یاد معشوق اشاره میکند. او در خواب و خیال معشوق سیر میکند و از عشقش گلهمند است. در انتها، شاعر به دعوت و درخواستهای معشوق اشاره میکند و بیان میکند که عشق او باعث شده دچار سردرگمی و درد شود.