غزل شمارهٔ ۳۵۶ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل بر سر کوی تو نهادیم به خواری
جان در غم عشق تو بدادیم به زاری
دل در غم عشق تو نهادیم نه بر عمر
زیرا که مقیم است غم و عمر گذاری
تا چند بگریم من و تا چند بنالم
از شوق گل روی تو چون ابر بهاری؟
من ذره ناچیز و تو خورشید دلفروز
صد مهر مرا هست و تو یک ذره نداری
فریاد ز زلف تو که صد بار به روزی
در روز سفیدم بنماید، شب تاری
من چون به سر آرم صنما بی تو که هر شب؟
خوابم بری از چشم و خیالم بگذاری
جان مهر لبش دارد و شرطست که جان را
سلمان به همان مهر به جانان بسپاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و درد جدایی سخن میگوید. او تعهد و فدای خود را در عشق توصیف میکند و بیان میکند که به خاطر عشق، جان و دلش را به سختیهای زندگی میسپارد. شاعر از ناتوانی خود در غم و اشتیاقش به معشوق میگوید و خود را ذرهای ناچیز در مقابل عظمت معشوقش میبیند. او به زیباییهای معشوق اشاره کرده و از تاثیر زلف و لب او بر روحش سخن میگوید، در حالی که ناتوان از خواب و آسایش است و فقط به یاد او زندگی میکند. در انتها، شاعر بر اهمیت عشق و تسلیم جان به معشوق تاکید میکند.